تبليغاتX
غروب ماه
فرصتی برای زندگی دوباره
خدايا..................
سالهاست كه دنبال خودم ميگردم تا تو را پيدا كنم
اي هدف ومقصود نهايي...........
جز تو چه كسي را دارم و چه كسي را ميتوانم داشته باشم....
لحظه اي كه از اين همه جستجو خسته شدم....
سوزي از درونم برخاست و اشكم جاري شد وصدايم لرزيد....
وبغض نهفته ي درونم شكست در ان لحظه كه وجود خويش را نظاره كردم
تورا با تمام وجودم حس كردم......................
اي همه ي هستي ام به جز تو چه كسي ميتواند اين دل غمديده را درمان كند...
اي درمان همه ي دردها
مددي ده مرا كه به تو نياز دارم....
سر بر خاك بندگي مي گذارم و اشك ميريزم كه شايد اين احساس غربت و بي كسي را تسكين دهم
وتورا انچنان ميخوانم كه سوز دعايم به عرش برود
واسمانيان را بلرزاند.......
خدايا به من نيرويي بده تا بتوانم زندگي كنم چون هنوز تا رسيدن به جايي كه تو براي انسان ارزو ميكني فاصله ي زيادي دارم/.....
خدايا.....از خودم به چه كسي شكايت كنم
خداي من قلبم تنگ شده و دلم كوچك ....
اي خداي مهربانم پناهم بده
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 21:51  توسط الهام  | 

سلام اي غروب غريبانه دل......

 سلام اي طلوع سحرگاه رفتن.........

سلام ای غم لحظه های جدایی.................................................

خداحافظ اي شعر شبهاي روشن....

خداحافظ اي قصه ي عاشقانه ....

خداحافظ اي ابي روشن عشق...

خداحافظ اي عطر شعر شبانه...

خداحافظ اي همنشين هميشه ....

خداحافظ اي داغ بر دل نشسته....

 

تو تنها نمي ماني اي مانده بي من....

تو را ميسپارم به دلهاي خسته....

تو را ميسپارم به ميناي مهتاب.....

تو را ميسپارم به دامان دريا....

اگر شب نشينم اگر شب شكسته.....

تو را ميسپارم به رو ياي فردا

به شب ميسپارم تو را تا نسوزد

به دل ميسپارم تو را تا نميرد

اگر چشمه ي واژه از غم نخشگد

 اگر روزگار اين صدا را نگيرد

خداحافظ اي برگ و بار دل من

خداحافظ اي سايه سار هميشه

اگر سبز رفتي اگر زرد ماندم

خداحافظ اي نو بهار هميشه...................................................

خداحافظ اي نو بهار هميشه......................................

 


 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 12:16  توسط الهام  | 

دل مانند  پرنده است و هنگامی که اسیر میشود قدرت پرواز ندارد

پرنده اگر زیستن را عاشق باشد به هر کجا بخو اهد پر میکشد

دل انسان نیز این گونه میباشد

 پرنده با دل در اینکه چگونه اسیر میشوند هیچ فرقی ندارند

هر دو به وجودی یا چیزی جذب میشوندو بدون انکه خود بفهمند اسیر میشوند

گاهی اسیر شدن را باید دوست داشت

چون ممکن است از پرواز بی هدف واز این شاخه به ان شاخه برایت قشنگتر باشد

در هنگامی که اسیر شدی هدف برایت مشخص میشود

 ازادی بی قید و بند دل جز بیهودگی حاصلی ندارد

همیشه جایی اسیر شو که ارزش اسارت تو را داشته باشد

جایی که اگر میخو اهند زجرت دهند ارزش  جان ربودنت را داشته باشد

مانند پرنده نباشیم که به خاطر دیدن دانه جانش را در قفس گرفتند

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 23:2  توسط الهام  | 

از اسمان پاییز خاطراتم برف میبارد

زمین که با برگهای پاییزی فرش زردی را گسترانده بود اکنون سپید پوش شده است/.......

پاییز خاطراتش در بهاری بود که میتوانست سبز باشد ولی به رنگ غروب سرخ بود......

یک روز که از رنگ پاییز خسته شده بود.. تصمیم گرفت همه ی خاطراتش را دفن کند........

کمی از خاک باغچه ی حیاطش را برداشت و همه ی خاطراتش را در ان قرار داد"

اسمان چشمانش دلگیر شد ..و به پای همه ی خاطرات خاک شده گریست......

وقتی دید تحملش را ندارد... دوباره خاکها را برداشت وخاطرات پاییزیش را به چشمانش سپرد...

چشمانش انجه را که قلبش در ان خاطرات پاییزی نمی دید درک کرد.....

اری در میان همه ی برگهای پاییزی خاطرات او  : "برگ سبزی بود :

میدانی برگ سبز در ان پاییز چه بود؟.....

 صدای سنتور پرندگان بود :که روح پاییزیش را نوازش میداد"

بارانی بود "که انقدر محبت داشت که با هر بار امدنش بر روی این برگها شبنم به یادگار میگذاشت......"

اری چشمهایش همه را درک کرده بود...................../

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 22:16  توسط الهام  | 

از اسمان پاییز خاطراتم برف میبارد

زمین که با برگهای پاییزی فرش زردی را گسترانده بود اکنون سپید پوش شده است/.......

پاییز خاطراتش در بهاری بود که میتوانست سبز باشد ولی به رنگ غروب سرخ بود......

یک روز که از رنگ پاییز خسته شده بود.. تصمیم گرفت همه ی خاطراتش را دفن کند........

کمی از خاک باغچه ی حیاطش را برداشت و همه ی خاطراتش را در ان قرار داد"

اسمان چشمانش دلگیر شد ..و به پای همه ی خاطرات خاک شده گریست......

وقتی دید تحملش را ندارد... دوباره خاکها را برداشت وخاطرات پاییزیش را به چشمانش سپرد...

چشمانش انجه را که قلبش در ان خاطرات پاییزی نمی دید درک کرد.....

اری در میان همه ی برگهای پاییزی خاطرات او  : "برگ سبزی بود :

میدانی برگ سبز در ان پاییز چه بود؟.....

 صدای سنتور پرندگان بود :که روح پاییزیش را نوازش میداد"

بارانی بود "که انقدر محبت داشت که با هر بار امدنش بر روی این برگها شبنم به یادگار میگذاشت......"

اری چشمهایش همه را درک کرده بود...................../

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 22:15  توسط الهام  | 

اموختم راز پرواز را

از ماه تنها

از شب تاریک

از دل خسته

و اکنون وجو دم را از همه ی غمها رها کرده ام و به پرواز دراورده ام

و چه حس قشنگیست.... حس پرواز

و زمین چقدر حسود است که من از او جا شده ام و در اسمانها اوج گرفته ام

و اسمان چقدر زیبا روح را می پروراند.................

 ولی زمین..  به جسم بها میدهد

و دین خود را به جسم  با در بر گرفتنش در لحظه ی مرگ ادا  مینماید

و زمین چقدر عاشق است وبا این حال دوست میدارد روح نیز به او بسنده کند و در ظلمتش فرو رود

ولی روح طاقت ماندن را ندارد

روح مثل پرنده ایست که برای پرواز ثانیه ها را میشمرد.

روح وقتی به پرواز در اید به گذشته ی غمگین خود میخندد

به شادیهای گذرایی که به انها دلخوش کرده بود میگرید

و در هنگام پرواز فقط و فقط به اوج گرفتن می اندیشد

و در هر بار اوج گرفتن به شادیهایی دل میبندد که ماندگارترند

و غمهایی را در وجودش راه میدهد که قدرت اوج گرفتن را در او زیاد تر میکند

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 22:20  توسط الهام  | 

که هستی پشت در در باز میباشد وارد شو؟

منم غم میشناسی ؟

تویی غم چرا در میزنی؟

تو هم با من غریبی میکنی ای داد فریاد؟

بیا وارد شو این در مثل هر روز از برایت باز میباشد

دل من سایه سار راز میباشد

تو ای غم ارام وارد شو

غمی بیتاب اندر دل همینک ارام گشته

مگر غم ارام میگیرد؟

اخر به غم گفتم که میمیرم من از بهرت

به او گفتم اینگونه تو تنها میمانی و من اوج میگیرم

و او ترسید چون میدانست اگر روزی بخواهم رخت بربندم

 هیچکس درب دل را روی او باز نمی گرداند و

 تنها و سر گردان خو اهد ماند

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 19:59  توسط الهام  | 

یه عمر غم بد جور تو دلم لونه کرده امشبم بغض نا جور تو گلوم اشیونه ساخته

غم انگار دل من خونه ی پدریش  یه روزم دست از سرم بر نمی داره

بغضمو شکوندم ولی مثل یه غده ی سرطانی بد خیم دوباره به شکل اولش بر میگرده

بغض حس نوشتن رو ازم گرفته نمیزاره زندگی کنم

پلکم سنگین شده شاید با به خواب رفتن لحظاتی اروم بشم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 23:34  توسط الهام  | 

دوست دارم برای ثبت لحظاتم با کلمات بازی کنم ودر صفحه ی خاطرات ذهنم جا بدهم 

میروم تا اینجا نمانم میروم تا یاد بگیرم رفتن را از لذات گذشتن را

 

میروم تا ببینم دیدن را

میروم تا شبها را با ستارگان تنها سر کنم

میروم تا سکوت را تجربه کنم

میروم تا راز درون اشکار نشود" میروم تا دیگران نفهمند درد من درد عشق نیست     درد بی عشقیست

همیشه در ایستایی لحظات را تلف میکردم و حال میروم تا در پویایی و حرکت لحظات را تلف کنم

میروم تا یاد بگیرم در تاریکی بنویسم

میروم تا لحظه ای از همه ی سبزه ها چشم بپوشانم و به کویر خیره شوم

میروم تا قدر ماندن و در کنار کسانی که دوستشان دارم را بفهمم

نمیروم تا از حال خود فرار کنم میروم تا از اینده ی خود فرار کنم

میروم تا غصه ی خاطره های خوب را نخورم

میروم تا با زندگی تنها باشم

میروم تا قدر اشک چشم را درک کنم

..........میروم برای جبران همه ی بدیها و ازارها

در حال رفتن هستم ولی نمی دانم چرا حرف از رفتن که میشود چشمانم مثل سیلاب اشک میریزند

چشمانی که همیشه انتظار چنین روزی را داشتند

نمی دانم  شاید درد روحم به چشمانم فشار اورده اند

و شاید درد این جسم زندانی روح دلم را شکسته است

ای چشم کمی ارام گیر بس میکنم دیگر از رفتن سخن نمی گویم

سعی میکنم به ماندن عادت کنم

ولی........نمیشود تو از من انتظار ماندن نداشته باش لزومی ندارد به رفتن فکر کنی و اضطراب رفتن را در خود جای دهی

رفتن هم مثل امدن لحظه ایست...

میروم تا دیگر با زندگی نستیزم بلکه با او بسازم

میروم تا به چشمانم دیدن ماه را هدیه کنم

و به قلبم مهربانی و محبت عرضه نمایم

میروم تا روحم را به پرواز دراورم نه جسمم را

نمیروم تا از دردها رهایی یابم میروم تا تسکینی برای دردهایم بیابم.

دیدگان عزیز چه زود ارام گرفتی و خوابیدی تا من بتوانم دوباره از رفتن بنویسم

میروم تا دیدگان خود را به رفتن عادت بدهم و به انها بیاموزانم که هیچگاه لحظه ی رفتن اشک نریزند:

میروم تا برای چشمانم بهشتی از رفتن بسازم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:22  توسط الهام  | 

به نام هستی بخش

یه روز تو یه جمع خودمونی  که همه داشتن از روزگار شکایت میکردن

یه صدایی منو از اون جمع بیرون اورد

یه صدایی غمگین ولرزون

یه صدایی که به اندازه همه دنیا و ادماش حرف برای گفتن داشت.

بهش سلام کردم ازش پرسیدم چرا ناراحتی؟

لبخند تلخی به من زد!....

راستشو بگم از منم راضی نبود ولی از اینکه من صداشو میشنیدم کمی اروم شده بود

از من خاست حرف دلشو به گوش همه شاکیا برسونم

به من گفت که ادما هیچ وقت لحظات قشنگ زندگیشونو درک نمی کنن

اونا به هيچي قانع نيستن

همش از زمين وزمان طلبكارن

براي رسيدن به ارزوهاشون به هر كاري متوسل ميشن

درك نميكنن اگه ميخوان لذت چيزي رو بفهمن بايد سختيهارو تحمل كنن

به محض رسيدن يه بلا منو محكوم ميكنن

ميگن اي روزگار لعنتي.....

نمي دونن هر چي سرشون مياد انعكاس كاراي خودشونه

گفت اگه يه روزي براي محكوم كردن من دادگاه بگيرن هيچگاه وكيل نمي گيرم چون به حد كافي حرف براي گفتن دارم كه تو همون جلسه اول قاضي اگه عادل باشه بدون اوردن مدرك منو تبريه ميكنه/........

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 23:23  توسط الهام  |